خواب نجومی . . .
خواب نجومی ![]()
اگه بخوام تاریخ دقیق شبی که خواب دیدمو بگم , می شه 20 بهمن 1388 ( از اول بگم ببخشید اگه بعضی جمله هامو زیاد تکرار می کنم !!
)
خوب حاشیه بسه می رم سر خواب؛ توی خواب منو بهار و زینب و مامان زهرا, جاتون خالی یه 3,4 ساعتی باهم رفته بودیم یه جایی (یادم نیست کجا بود) که خیلی بهمون خوش گذشته بود, اونقدر که نفهمیده بودیم دیر کردیم . . . بعد از اونجا اومدیم خونه ما. تقریباً ظهر نزدیکای ظهر بود , واسه مامان یه کاری پیش اومد که ناچار شد زود بره خونشون و لی بهار و زینب هنوز بودن خونمون, (همونطور که خانمها هیچ وقت فرصت رو برای حرف زدن از دست نمی دن ), اونجام مشغول گپ و گفت و خنده و این حرفا بودیم که . . .
که یهو آقای قهرودی (دبیر انجمن نجوم آسمان کویر) به گوشی من زنگ زد و خوب چون تجربه 2 تا مسابقه رصدی و روزهای آماده شدن واسه مسابقه رو با ایشون داشتیم خلاصه خیلی راحت باهام صحبت کردن و گفتن: خانوم رحیم زاده,بهم خبر دادن یه مسابقه رصدی خیلی ویژه قراره برگزار بشه که یه جورایی کوهنوردی-رصدی و از تمام کشورها هرکس بتونه آزاد که تو این مسابقه شرکت کنه, یعنی شرایط خاصی نداره . . .
منم که تو سلام احوال پرسی گفته بودم با بهار و زینب هستم, این بود که با کلی ذوق و شوق از این که تعدادمون بیشتر میشه , پیشنهاد کردن 4 تایی تو این مسابقه بی نظیر که در کوه اورست برگزار می شد شرکت کنیم(دقت کن!!) نمی دونم مسابقه تو کوه اورست واسه چی اومده به خواب من!!!!![]()
![]()
منم همینطور که با ایشون صحبت می کردم , همزمان گزارش می دادم به بچه ها , یعنی اونهام پشت سر هم می گفتن خب چی شد ؟؟ چی می گن؟؟ و از شنیدن این خبر کلی ذوق کردن یعنی کلی ذوق کردیم, تا این حد که اصلاً فکر روز و ساعت و درس و خونه و نمی دونم از این حرفت نبودیم . . . و اونها به من گفتن بریم ، دیگه تکرار نمی شه و یه بار هستش و از این چیزا و این شد که منم به آقای قهرودی گفتم : باشه ما می آیم، دقت کنید زمان رفتن به مسابقه 1و 2 بعدازظهر همون روز بود!!

بعد از خداحافظی، بدوبدو یه سری لباس برداشتیم چون اورست برفی بود و خب سرد . . . و باید با تجهیزات کامل می رفتیم ، ولی ما چون دیر یعنی خیلی خیلی خیلی دیر باخبر شده بودیم و اعلام آمادگی کردیم، فرصتی برای تهیه لوازم مورد نیاز چنین شرایط آب و هوایی رو نداشتیم، این بود که به همون حداقل اکتفا کردیم و سریع آماده رفتن شدیم. . . اینقدر سریع که حتی یادمون رفت جریان رو برای خانواده هامون، حتی بابای من که از قضا خونمون هم بودن بگیم و راه افتادیم بریم پیش آقای قهرودی تا از اونجا بریم سمت مکان رفتن به مسابقه که از کل ایران، از اونجا گروه ها رو اعزام می کردن به سایت مسابقه در اورست... دقیق یادم نیست که چه جوری رسیدیم اورست ولی یادمه که خیلی زود رسیدیم اونقدر زمان دیر می گذشت که این همه ما کار کرده بودیم یه چیزی حول و حوش 4 یا 5 ساعت بیشتر نشده بود!! (کاش واقعیت هم زمان اینطوری حرکت می کرد ...!
) تا رسیدیم واسمون یکم از شرایط مسابقه گفتن : اینکه منظور از کوهنوردی-رصدی اینه که اول باید به نوک قله اورست برسیم یعنی سایتی که برای رصد نزدیک قله اورست درست کرده بودن و بعد شروع به گرفتن جرم که مرحله دوم مسابقه محسوب میشد بکنیم ...
صوت شروع مسابقه رو زدن و همه ، یا می دویدن یا تند راه می رفتن یه عده هم آروم آروم می اومدن. ما سه تا تقریباً نزدیک هم بودیم ، من تندتر می رفتم بعد زینب بود و پشت سرزینبم بهار ، آقای قهرودی هم کلی جلوتر از ما بود . . . من احساس وصف ناپذیری داشتم . . . انگار یکی از بهترین آرزوهام برآورده شده بود، خیلی شاد و خوشحال تند و تند به محل اول استراحت که تهیه دیده بودن تا همه شب رو اونجا باشن و بعداز تغذیه به راهشون ادامه بدن ، رسیدم، خوب من جز نفرات اولی بودم که به محل استراحت رسیده بودیم و یه کم بیشتر فرصت داشتم تا استراحت کنم و نفصی تازه کنم ، یواش یواش راه می رفتم که یهو یادم افتاد ما بدون خبر به خانواده اومدیم اورست!!(فکر کن!!![]()
) هیچی یه دلشوره ی مزمنی گرفتم و یکم هم فکرم مشغول شد تا اینکه بهار و زینب رسیدن و موضوع رو به اونها گفتم؛ اونها دیگه بدتر از من شدن و نکته جالب اینجا بود که هیچ کدوم یادمون نبود از مسابقه اومدن به خانواده اطلاع بدیم!! خلاصه داشتن تغذیه پخش می کردن نشسته بودیم واسه گرفتن تغذیه که بهار استرسش زد بالا و کلی دلشوره گرفت اونو اونقدر که گریه می کرد ، منم بهش گفتم اوه من یادم نبود که امروز روز اربعین بود ماباید می رفتیم خونه مادربزرگم مراسم و بابا اینام واسه همین خونه مونده بودن تا منو ببرن !! حالا با گریه های بهار یادم افتاد که چی شده ، این شد که دلشوره منم زیاد شد، سه تایی نشسته بودیم و فکر می کردیم که چی کار کنیم ، چطور خبر بدیم . . . اصلاً می شه برگردیم! اینو من گفتم، بهارم پشتشو گرفت گفت آره کاش می شد برگردیم ... بعد بهش گفتم خوب برو بپرس می ذارن یا نه ! بهار گفت من الان اصلاً نمی تونم صحبت کنم و حالم بده و از این حرفا، از من خواست تا برم ، منم قبول کردم و رفتم با مسئولمون که از قضا یوزارسیف مسیه بود صحبت کردم ، که می شه ما 3تا برگردیم و این حرفا اونم گفت شماها 4تایی اومدین و به شرط موافقت نفر چهارم می تونید برگردید ، یعنی کافی بود آقای قهرودی اجازه می داد که ما 3 تا برگردیم ... حالا مگه تو این شلوغی که اونجا بود آقای قهرودی پیدا می شد، از همه بدتر هم این بود که اکثر آقایون لباسهای یک فرم پوشیده بودن که آقای قهرودی هم یکی از اونها بود و پیدا کردن ایشون تو اون جمعیت خیلی مشکل بود ، من این طرف می دویدم، اونطرف می دویدم ... یه جاهایی که خیلی خفن بود، راهرو، دشت ،... (وسط دامنه اورست!!
) جایی که بودیم یه چیزی شبیه یه روستا بود(یکم حال و هوای نیاسر داشت!!) بگذریم، بعداز جستجوی فراوان بالاخره آقای قهرودی رو پیدا کردم! و جریان رو باهاشون درمیان گذاشتم، از شنیدن صحبت هام خیلی ناراحت شد یعنی حالش گرفته شد ، گفت حالا چرا می خواین برگردین، شما که این همه راه رو اومدین ! تا اینجا ... ! کم راهی نیست و از اونطرف تا سایت رصدی هم راهی نمونده ... چرا می خواین برگردین!! تو این حرفا بودیم که بهارو زینب داشتن بدو بدو می اومدن طرف ما، و از دور هم 2تا مرد دنبالشون بود که اسلحه داشتن و می گفتن انها می خوان نشون بدن شهر ما امنیت نداره !! ولی ما نمی ذاریم!!(با اسلحه) حالا رسیدن به ما و گفتن ماهم بدویم تا از اونها دور بشیم که برامون بگن چی شده، این بود که ما هم با اونها شروع کردیم به دویدن . . . و کلی راه دویدیم ، اونقدر که پاهامون رمق نداشت ، نمی تونستیم درست نفس بکشیم ... دستهامون از سرما یخ زده بود ... و اینکه دیگه از اون مردها خبری نبود ... نشستیم تا استراحت کنیم و نفسی تازه کنیم و برامون بگم چی شده؟؟!! که بهار گفت: نمی دونم، من دیدم تو رفتی با آقای قهرودی صحبت کنی واسه برگشتنمون، منم گفتم تا می آی به آژانس زنگ بزنم که مارو تا یه جایی برسونه!!
منتظر آژانس بودیم که یه ماشین اومد که مثل آژانس بوق می زد که مسافرشو پیدا کنه ، منم براش دست تکون دادم، بعد راننده اش پیاده شد یه آدم هیکلی سبیل در رفته ترسناک بود و اشاره کرد به عقب ماشین که دیدیم ای دو نفر از ماشین پیاده شدن که تفنگ شکاری دستشون بود و راننده بهشون گفت بگیریدشون، نشد بکشیدشون !!! اینها می خوان بگن شهرما امنیت نداره که بر می گردن، ولی ما نمی ذاریم ... ماهم که از ظاهرشون ترسیده بودیم دیگه اینهارو شنیدیم شروع کردیم به دویدن و ... و خدارو شکر که شما رو پیدا کردیم ...
خیلی باحال بود ، هر کی که تو مسابقه شرکت کرده بود ، انگار مارو می شناخت و وقتی می دیدمون می گفت: مطمئنیم شما اول می شین، مخصوصاً تو بخش رصدی ... ![]()
![]()
بعد اینکه بهار و زینب اومدن پیش ما، یه اتفاق دیگه افتاد که یادم نیست چی بود ولی هر چی بود باعث شد آقای قهرودی از پیش ما بره . . . بعداز چند دقیقه که یکم از حالشون داشتن واسم می گفتن ، انگار باید یه چیزی به آقای قهرودی می گفتم( که باز یادم نیست چی بود!
) ولی اینقدر مهم بود که خیلی سریع رفتم دنبال ایشون ولی به هرکی که از پشت شبیه ایشون بود و من فکر می کردم خودشون هستن می رسیدم، می دیدم که یکی دیگه هستش ... اعصابم ریخته بود بهم و تصمیم گرفتم با صدای بلند صداشون کنم ... شاید اینطوری پیدا بشه!! داد می زدم و صداشون می کردم ، پشت سر هم .. که یه دفعه دیدمشون و متوجه شدن من کارشون دارم ، برگشتن که بیان طرف من که ... 
که یهو از خواب بیدار شدم ...
دیدم ساعت 8 صبح . . .
دیگه هر کاری کردم به زور بخوابم که ببینم چی شد و بهشون چی می خواستم بگم، اصلاً واسه چی اینقدر با شدت صداشون می کردم، و اینکه نتیجه مسابقه چی شد ... رفتیم تا آخر کوه یا نه ، اصلاً کسی به مرحله 2 را په پیدا کرد . . . ولی اصلاً خوابم نبر و هر کاری هم می کردم ادامه خواب نمی اومد . . .
خیلی ضدحال آدم تو اوج یه چیزی باشه ، یهو ببینه نمی تونه ادامه ماجرا رو بفهمه . . .
کاش خواب ها و رویاهامون هم مثل سریال های دنباله دار بود، که می شد یه خواب رو تو شب های دیگر دید . . . که تا حالا واسا من پیش نیومده ، واسه شما رو نمی دونم . . .![]()
![]()
ولی روی هم رفته حس خیلی خوبی داشتم از دیدن این خواب ، از اینکه ما اینجا زندگی می کنیم و تو 4،5 ساعت رسیدیم اورست . . . اصلاً این همه جا روی کره ی زمین ، صاف رفتیم اورست !! با اون دامنه برفی . . . خیلی واسم جالب بود . . . امیدوارم شماهم از شنیدن یعنی خوندن خوابم خوشتون اومده باشه . . .
![]()
امیدوارم خواب های رنگی رنگی ، جذاب و صدالبته نجومی در انتظارتون باشه دوستان خوب نجومی . . .![]()
![]()
اين وبلاگ حاصل همكاري جمعي از منجمين جوان مستعد و كوشا از دانشجويان دانشگاه پيام نور مركز آران و بيدگل بوده كه به صورت كاملا مستقل فعاليت مي نمايدو از اين طريق مي كوشیم گوشه اي از فعاليت هاي اين گروه را منعكس نمايیم. اميد است خوانندگان محترم با